یاد یاران سفر کرده(پایی که جاماند-نوشته ی سیدناصرحسینی پور-پست نوزدهم)

قهرمان ماندگار(شهید: الله خواست پرگانی)

(فصل اول/جزیره مجنون-جاده خندق-صفحات:24،25،29،30،37،89)

در بین بچه های تخریب فقط من و اسمائیل پرهون دوربین داشتیم.کنار پل های خیبری و سنگر باصفای اطلاعات چهار عکس باقیمانده از فیلم بیست و چهارتایی را گرفتم. همه ی بچه های اطلاعات بودند؛حسن وکیلی ، ولی زرجام، علی برزدرست ، پیران مستوفی زاده، عبدالعلی حق گو و الله خواست پرگانی.

.بهرام درود یک کاغذ را به چهار قسمت تقسیم کرد، روی هر تکه کاغذ چیزی نوشت و از ما خواست هرکدام یکی برداریم . روی کاغذها به صورت جداگانه نوشته بود: شهید ، اسیر، مجروح، جامانده.

هرکدام ، یک کاغذ برداشتیم و فال ها را باز کردیم. پیران مستوفی زاده شهید.الله خواست پرگانی جامانده. عبدالعلی حق گو اسیر. من مجروح.

از چهار تکه کاغذ فال بهرام ، دو فال درست از آب درآمد. فال دو نفر از بچه ها فردای آنروز به واقعیت پیوست؛ فال دو نفر از بچه ها فردای آن روز به واقعیت پیوست؛ اما فال دو نفر دیگر نه.

...(شب عملیات) بعد از توجیه و رد و بدل شدن سوالات و صحبت های لازم ، ولی پور بچه های اطلاعات را به عنوان راهمای گردان ها معرفی کرد. ولی زرجام ، نعمت الله پایدار، ولی یاری خواه، الله خواست پرگانی، علی برز درست،آیت الله پرور و ترابعلی توکل پور به گردان های حضرت رسول و امام علی معرفی شدند.

...(در میان بچه های اطلاعات)به  خجالتی بودن الله خواست پرگانی عادت کرده بودم.

...سرنوشت جنگ در این ماه به شکل باورنکردنی رقم خورد.بچه ها که رفتند، دلم گرفت.احساس کردم خیلی از آنها را دیگر نمیبینم. الله خواست بابت پریروز از من حلالیت طلبید. آنروز وقتی  توی آبهای جزیره با هم شنا میکردیم، الله خواست به شوخی سرم را داخل آب نگه داشت، داشتم خفه میشدم. میگفت:«یه نیروی اطلاعات باید بتونه یک دقیقه و سی ثانیه سرش رو زیر آب نگه داره.»من تو ثانیه های آخر کم می آوردم.آنروز، کمی از او دلخور شدم، اما علاقه ام به او کم نشد.الله خواست دوره خلبانی قبول شده بود.مستوفی زاده به او می گفت:«تو که دوره خلبانی قبول شدی پس چرا نمی ری؟»میگفت: «لذتی که تو کار اطلاعاتی و دیده بانی هست تو خلبانی و پرواز نیست. با شهادت هم میشه پرواز کرد.»

...در سه راه محور یکی از گروهان های گردان ویژه ی شهدا در حال اعزام به پد خندق بود. ولی پور  دودل بود که مرا به عنوان راهنما و بلدچی این گروهان جلو بفرستد، یا نه. فهمیدم چرا دودل و مردد است. به خاطر برادرم که هشت ماه قبل ، شهید شده بود، دلش نمی خواست جلو بروم. می ترسید شهید شوم.ذهنش را خواندم . دنبال یکی دیگر از بچه های اطلاعات بود که بلدچب آنها باشد.الله خواست پرگانی ، که رفاقت خاصی با برادر شهیدم داشت، سعی می کرد ولی پور را قانع کند مرا جلو نفرستد.

...(در لحظاتی که اسیر عراقی شده بود)سعی کردم صبورتر باشم و جلوی گریه ام را بگیرم. فکرهای پراکنده ای در مغزم دور میزد. به یاد آوردم چند روز قبل ، در همین جاده سوار موتور تریل به پد خندق می رفتم. جاده دست بچه های ما بود. کنار همین جاده آبتنی کردم، ماهی گرفتم و با نی های خشک آتش درست کردم. با الله خواست پرگانی و پیران مستوفی زاده ماهی کباب خوردیم.


نمونه سوالات آمادگی دفاعی سوم راهنمایی(فصل1درس1)

نمونه سوالات فصل اول (امنیت - تهدید -تهاجم)را از لینک زیر دانلود کنید.

 

دانلود سوالات (فصل1-درس1) آمادگی دفاعی  

 

مطابق راهنمای زیر دانلود را می توانید انجام دهید

برای دانلود نمونه طراحی سیاه قلم از چهره انسان به اینجا مراجعه کنید.

ادامه نوشته

عید سعید قربان بر همگی مبارک!

بر پیکر عالم وجود جان آمد

صد شکر که امتحان به پایان آمد

از لطف خداوند خلیل الرحمن

یک عید بزرگ به نام قربان آمد . . .

عید سعید قربان مبارک

زنگ تفریح!

زنگ تفریح!

در هنگامی نداری هرگز آرزو نکنید جایتان با یک فرد دارا عوض شود؟!

دانلود     (13Mb)

منبع : http://www.chistaa.com

یاد یاران سفر کرده(پایی که جاماند-نوشته ی سیدناصرحسینی پور-پست هجدهم)

(فصل دوم/جزیره مجنون-پد خندق/فصل اول/جزیره مجنون-جاده خندق/صفحات127،56،89،90،91،92،94)

قهرمانان ماندگار(شهیدان: ارجاسب علیزاده جمشید کرم زاده)

...آنگونه که احمد سعیدی (می)گفت ،تکه های بدن ارجاسب علیزاده که قناسه چی گردان بود به سنگر کناری مان چسبیده بود.

... (لحظه های آخر قبل از اسارت) از آن جمع حدود هشتاد نفری فقط ده ، دوازده نفرمان زنده مانده بودیم. سالار شفیع نژاد، محمد علی غلامی، غلام قاسم زاده، جمشید کرم زاده و چند بسیجی دیگر.سه ، چهار نفر از بچه ها حدود صد متر جلوتر در سنگر تیر بار مانع پیشروی دشمن بودند.

...به دستور یک افسر برای لحظاتی دستهایم را باز کردند. دلم میخواست کاری کرده باشم. دلم نمی خواست به جنازه ی شهید جمشید کرم زاده و سید محمدعلی غلامی که در سه ، چهار متری ام افتاده بودند ، بی حرمتی شود. خداخدا می کردم روی بدنشان پرچم نکوبند. یکی از نظامین از جیب شهید کرم زاده یک قطعه عکس حضرت امام را در آورد . از آن عکس هایی که رو دکمه ی جیب لباس نظامی مان نصب می شد. پرس پلاستیکی عکس را پاره کرد، به طرفم آمد، عکس امام را نشان می داد و در حالی که به امام و ایرانی ها بد و بیراه می گفت ،پاره های عکس امام را به سر و صورتم پاشید و رفت.

...نمی دانم چه شد که تصمیم گرفتم روی سر و صورت شهیدان غلامی و کرم زاده خاک بریزم. با وجود ضعف شدیدی که داشتم ، نمی توانستم بی خیال اطرافم باشم.چند متری روی زمین خودم را کشیدم تا نزدیک جنازه ی کرم زاده شدم. ترکش به سرش اصابت کرده بود. سر و صورتش خونی بود و معصومیت خاصی داشت. هم سن و سالم بود. هیکل استخوانی و سیمایی دوست داشتنی داشت.

وضعیتم به گونه ای نبود بتوانم  ده پانزده متر خودم را روی زمین بکشم تا به او برسم.به طرف جنازه کرم زاده و غلامی اشاره کردم و از او خواستم اجازه دهد روی سرشان خاک بریزم.هرچه سعی کردم منظورم را حالی اش کنم ، متوجه نمیشد و او در حالی که آدامس می جوید، تکرار میکرد: ((ما ادری انت شد گول؛ نمیدونم تو چه میگی.))

جنازه ی کرم زاده در گودال کنار جاده افتاده بود؛می دانستم با آن بدن مجروح ، خونریزی زیاد و ضعف شدیدی که داشتم نمی توانم کار خاصی انجام دهم.خواستم برای ایکه بعثی ها به سر و صورت غلامی و کرم زاده شلیک نکنند، به شکمشان پرچم عراق را نکوبندو به آنها جلوی چشمان من بی حرمتی نکد، روی سر و صورت و حتی بدنشان خاک بریزم.دلم نمیخواست جنازه هایشان را درون آبهای جزیره بیندازند.کشان کشان خودم را کنار جنازه ی کرم زاده رساندم، وقتی خودم را به عقب روی زمین میکشیدم کاری به کارم نداشتند.

...آخرای کار سرم گیج رفت. ده ، پانزده بار بیشتر نتوانستم با یغلاوی روی سر و سینه ی کرم زاده خاک بریزم.از شدت ضعف کنار جنازه هاشان  دراز کشیدم.

… دوربین فیلم بردار روی من متمرکز شد.از صحبت ها و گزارش های خبرنگار این کلمات در ذهنم مانده اند. خمینی ...الشباب...الجریح فی الحرب...فکر میکنم میگفت که این سرنوشت پاسداران و بسیجیان خمینی است، خمینی این بچه های کم سن و سال را به زور آورده جبهه تا به این روز افتاده اند! در بین شهدایی که در جاده به زمین افتاده بودند، بیشتر از شهدای کم سن و سال، از جمله عبدالرضا دیرباز، جمشید کرم زاده و... فیلم میگرفت.شهدایی که زیر هفده سال داشتند.

هولوکاست 9 میلیون ایرانی به دست بریتانیای کبیر + تصاویر

هولوکاست 9 میلیون ایرانی به دست بریتانیای کبیر + تصاویر

 


هولوکاست 9 میلیون ایرانی به دست بریتانیای کبیر + تصاویر

آیا می دانید هولوکاست واقعی در ایران رخ داده است؟از قحطی بزرگ در ایران چه می دانید؟ آیا می دانید مابین سالهای 1917 تا 1919 بیش از 40 درصد جمعیت ایران جان خود را از دست دادند؟ برای آشنایی با چگونگی هولوکاست 9 میلیون ایرانی با طراحی بریتانیا، با گزارش ویژه مشرق همراه شوید.

به ادامه مطلب در اینجا رجوع کنید ...

ادامه نوشته

یاد یاران سفر کرده(پایی که جاماند-نوشته ی سیدناصرحسینی پور-پست هفدهم)

قهرمان ماندگار(شهید علی خجر شفیع نسب)


(فصل دوم/جزیره مجنون-پد خندق –صفحات123و127)

ظهر امروز وقتی آسمان صحنه ی تبادل آتش و گلوله بود، علی خجر شفیع نسب رفت بالای نوک دژ و اذان گفت . او بچه ها را به مقاومت ترغیب می کرد و رجز می خواند. ظهر ،در اوج درگیری اذان گفته بود. بعد از اذان ، به بچه ها گفته بود:«گروهان ما به نام قاسم بن الحسن. امروز برای ما عاشوراست!فرزندان خمینی! تا گلوله ی آخر مقاومت کنید ، تیراتونو الکی هدر ندید،خون ما که از خون آقا و مولایمان امام حسین (ع) رنگین تر نیست ، اگه اینجا سقوط کنه ، جواب امام و چی بدیم، ما چه بکشیم و چه کشته شویم پیروزیم . بچه ها ! امروز خدا و خود آقا امام حسین (ع) به این نقطه ی جزیره عنایت خاص داره...»

وقتی مهمات  بچه ها تمام شد و دست هایشان را بالا بردند، علی خجر حاضر نشد اسیر شود. او ، که در لحظات آخر عمرش به آرپی جی زن های پد گلوله می رساند و آنها  را به زدن قایق های دشمن تشویق می کرد، رفت بالای نوک دژ، کنار جنازه ی سوخته ی جان محمد و ابراهیم و گفت:«خون من که از جان محمد و ابراهیم رنگین تر نیست، من عمر خودمو کردم و تو این آخر عمری تن به اسارت نمی دم.» او ، که عمل آن روزش مصداق چو ایران نباشد تن من مباد بود، بالای نوک دژ در برابر نظامیان عراقی با صدای بلند چند بار فریاد زد:«هیهات من الذله، الموت لصدام!»

چهار پنج عراقی پیرترین بسیجی پد خندق را به رگبار بستند.بیش از ده ها گلوله بر سینه و بدن حبیب ابن مظاهر گروهان قاسم بن الحسن جای گرفت. جنازه ی این پیرمرد نحیف و دوست داشتنی کنار جنازه ی سوخته ی جان محمد وابراهیم به زمین افتاد.(علی خجر شفیع نسب ، مسن ترین بسیجی پد خندق بود. از سال 1359 به عنوان خادم وارد حوزه ی علمیه ی کهگیلویه شده بود.از ارادتمندان روحانی خوشنام و بااخلاص آسید میراحمد تقوی رئیس حوزه ی علمیه ی دهدشت بود.

علی خجر نیمه های شب، یک ساعتی قبل از اینکه دشمن روی جزیره ی مجنون آتش بریزد، غسل شهادت کرده بود. علیرضا کرمی که در پد خندق به اسارت عراقی ها در آمد، میگفت:«علی خجر روز قبل ، مقداری پول پنجاه تومانی و بیست تومانی به ما داد و گفت: بچه ها ! من از دنیا همین مقدار پول رو دارم ، شاید شهید شدم، این پولها رو بدید امور مالی تیپ ، برای کمک به جبهه.»

... بچه های خندق تا آخرین لحظات ، امیدشان را از دست نداده بودند. فکر می کردند شاید نیروهای کمکی بیایند و نجاتشان دهند. جنازه ی سوخته ی جان محمد کریمی و ابراهیم نویدی پور و دیگر شهدای خندق از جمله ارجاسب علیزاده ، حمید فروزان پور،علی خجر شفیع نسب و...در میان خاک های پد خندق روی زمین افتاده بود.

یاد یاران سفر کرده(پایی که جاماند-نوشته ی سیدناصرحسینی پور-پست شانزدهم)

قهرمانان ماندگار(شهیدان: فتاح عباسیمحمد اسلام پناهخداخواست جباریعرب علی دهبان زاده)

(فصل اول/جزیره مجنون-جاده خندق صفحات50-55-56-87)

...(در آخرین لحظات قبل از اسارت) چنان آتش شدید بود که وقتی عبدالعلی علیزاده و عبدالرحمن برهمن جنازه ی شهید فتاح عباسی را داخل کانال می کشاندند ، با انفجار خمپاره ای نقش زمین شدند. عبدالعلی و عبدالرحمن جنازه ی مطهرشان کنار شهید فتاح عباسی به زمین افتاد.صحنه ی غم انگیزی بود.شهید فتاح عباسی قبل از اینکه جان دهد، با صدای بلند این شعار را تکرار می کرد: تنها ره سعادت ، ایمان ، جهاد، شهادت. آنقدر این شعار را تکرار کرد که جوهره ی صدایش به ته رسید و جان داد.

... در تمام نقاط جاده بچه ها به صورت پراکنده با عراقی درگیر بودند...یکی از بچه ها که بعدها فهمیدم محمد اسلام پناه نام دارد ، سینه و صورتش بر اثر اصابت ترکش خمپاره آبکش شده بود. استخوان های دست راستش از آرنج خرد شده بود و از تشنگی و ضعف نای حرف زدن نداشت. یکی از قایق ها را خودش هدف قرار داد و با آرپی جی زد.سخت جان داد! وقتی زخم هایش را بستیم ، گفت:«جان ما فدای یک تار موی امام!» تا لحظه ای که جان داد،قرآن می خواند.

... سه فر از بچه ها در سنگر تیربار با قناسه هدف قرار گرفتند. جنازه هایشان کنار سنگر به زمین افتاد. یکی از آنها خداخواست جباری ، دوست سالار شفیع نژاد بود.

...عراقی ها مشغول پاکسازی جاده بودند. به جنازه ی مطهر شهدا تیر خلاص می زدند. در شعاع بیست متری پشت سر و رو به رویم جنازه ی تعدادی از بچه های گردان امام علی (ع) و گردان ویژه ی شهدا به زمین افتاده بود.

جنازه ی خدارحم رضوی و حسین پرویزی کنار سنگر به زمین افتاده بود. یکی از آنها را به اسم نمی شناختم.ترکش پهلویش را شکافته بود و خون مثل جویی کنارش راه افتاده بود.(بعدها که عکس شهدای جاده ی خندق را دیدم فهمیدم شهید عرب علی دهبان زاده است.)...

یاد یاران سفر کرده(پایی که جاماند-نوشته ی سیدناصرحسینی پور-پست پانزدهم)

(فصل اول/جزیره مجنون-جاده خندق-صفحات42و50)

قهرمان ماندگار(شهید هومان عباسیان)

از سمت راست جاده صفرعلی الگامه با قایق وارد جاده شد. مهمات آورده بود.عبدالرحمن برهمن ، جعفر خشتیان و هومان عباسیان مهمات ها را خالی کردند. بچه ها زیر آتش شدید دشمن گلوله های آر پی جی و تیربار را خالی کردند.

...دولا دولا از توی کانال کم عمق سمت چپ جاده داشتیم جلو می رفتیم که با انفجار خمپاره ای نقش زمین شدم. نفهمیدم چه شد.دو، سه نفر از بچه ها با همان انفجار شهید شدند، از جمله شهید هومان عباسیان.